?? ???? ?????? ??? ?????
متفرقه: افسانه
ارسال شده بوسيله admin در مورخه : شنبه، 7 بهمن ماه ، 1385
اخبار متفرقه

افسانه

نمونه اشعاري زيبا از كتاب دوم پريسا بيگ دللر بزودي منتشر مي شود.    منتشر شد!!!!



 

«يارب»

يارب، تواني بده چون شمع فروزان

آرام بسوزم، بشوم نور پر از جان

بر ظلمت و دردِ دلِ نوميد بتابم

نوري بشوم در دلِ شبهاي پريشان

 

كاري بكن اي خالق ابر و مه و دريا

هموار بكن راه پر از محنت فردا

خاموش بكن، آتش حسرت ز دل و زود

جاري بنما روح محبت به دل ما

 

يارب فرجي كن دل خود پاك نمايم

از هر چه بدي، تلخي و سردي به در آيم

يارب تو تواني بده در گردش ايام

از عهده‌‌ي دنيا پر آشوب برآيم

 

 

 

 

« مادر»

تويي معنا و مفهوم رسيدن

تويي تا اوج نيكي‌‌ها پريدن

اگر چه پشتت از ايام خم شد

ولي تنها تو هستي همدم من

 

مرا با شيره‌‌ي جان، پروراندي

براي من از عشق پاك خواندي

اگر ماندن برايت درد و غم بود

به عشق من تمام عمر ماندي

 

تو با اشكت مرا سيراب كردي

تو با عشقت مرا بي تاب كردي

تو خود بيدار ماندي تا سحر گاه

مرا با نغمه‌‌هايت خواب كردي

 

تو اي مادر، همه افسانه‌‌ي عشق

من آن شمعم، تو آن پروانه‌‌ي عشق

من آن قايق درون بحر قلبت

براي تو دلم ديوانه‌‌ي عشق

 

دلم با عشق تو، افسانه گشته

تو اي مادر، تو اي رويت فرشته

خدا جنت به پايت ريخت، دانم

خدا عشق تو در قلبم نوشته

 

 

 

 

 

« بازي روزگار»

آه از اين روزگار، آه از اين سرنوشت

آه از اين عاقبت، آه از اين رونوشت

 

واي به دنياي بد، شكسته قلبم زياد

تمام دنياي من، گشته نهيب و فرياد

 

مگر دلم چه مي‌‌خواست، كه بازي سرنوشت

روح شكسته‌‌ام را با بدي خود سرشت

 

در اين دو روز دنيا، جز به فقان نديدم

به جاي عشق و صفا، فقط ريا شنيدم

 

به جز غم پرنده، ز منجلاب قفس

ز بي كسي مرده است، به هر زمان، هر نفس

 

ز بد عهد‌‌ي ايام، پريشان و خرابم

ز بازي سرنوشت، غمين و خسته حالم

 

هر آنچه هم بگويم، از اين غم نا تمام

باز نصيب من است بازي سرد ايام

 

 

 

 

 

« بي وفايي»

به نام كفتر بي آشيانه، برايش يك نفس پرواز كردم

براي چشم مغرور سياهش، تمام واژه‌‌ها آواز كردم

 

بدان روياي خوب آشنايي، تمام جلوه‌‌اش در خواب ديدم

براي شادي ديدار با او، هميشه يك نفس ماتم كشيدم

 

به اميد رسيدن سوي او من، كشيدم انتظار بي شماري

شدم شمعي برايش سوختم ليك، ندانستم كه او دارد نگاري

 

چه بد كرد اين زمانه با دل من، چرا من را به حال خود رها كرد

رسيده گرد پيري بر سر من، ببين دنيا به حال من چه‌‌ها كرد

 

دلم از بي وفايي‌‌ها شكسته، بسان مرغكي در حسرت بال

خزان عمر من آمد به امروز، شدم پير و شدم خسته به هر سال

 

 

 

امان از روزگار و اين زمانه، كه با احساس ما چه بي وفا بود

تمام عمر من مملو شد از عشق، ولي دنياي من با او جدا بود

 

 

اگر امروز من در مانده هستم، به خاطر ضمير بي وفائيست

اگر امروز من تنها نشستم، ز بد عهد‌ي اين رسم جدائيست

 


 
موضوعات مرتبط

اخبار متفرقه

"افسانه" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر شما چيه؟
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .